نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

ای زُلف تو شیرازهی دیوان قیامت هم سلسله، هم سلسله جُنبان قیامت مژگان صفآرای تو هم دوشِ صف حشر ابروی تو هم پلهی میزان قیامت دامان قیامت بُود آن زلف پریشان روی تو چراغ تهِ دامانِ قیامت شد صبح قیامت زِ لب لَعل تو پُرشور میخواست نمکدان چنین خوان قیامت چون جلوه کنی از دو جهان گَرد بَرآید بسته است به دامان تو دامان قیامت **** روز قیامت هر کسی، در دست دارد نامهای من نیز وارد میشوم، تصویر جانان در بغل دست من خورد به آبی که نصیب تو نشد چشم من داد از آن آب روان تصویرم باید این دیده و این دست شود قربانی تا که تکمیل شود حجّ من و تقصیرم مادر حلال کن که مُیسر نشد دگر این مشک پاره را برسانم به اصغرت مادر آبی نمانده تا بفشانم به مَقدَمت خاکی شده است چادر تو، خاک بر سرم
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد