نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از یاد من آن سرو خرامان ندارد آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت چه عجب سروی از دل و از جان نرود هزار جهل کردهام که سر عشق بپوشم نبود بر سر آتش میرم که نجوشم به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم یوسف اگر جمال تو دیده بود بساط حُسن خویش برچیده بود خیال کن که منم یک جذامیام سلام ای در صبوری بی قرینه غریب دوم شهر مدینه سلام ای برتر از ایوب صبرت که نود سایهبان بر روی قبرت ولیمزارت سجده گاه آفتاب است افسوس ویران و خراب است تو را با رنج و غم بسیار کشتند تو را بین در و دیوار کشتند غم همین بس که مغیره به حسن میخندد گیرم که بر کنی دل سنگین ز مهر من مهر از دلم چگونه توانی که بر کنی گیرم که بر کنم دل و بر دارم از تو مهر آن مهر. و بر که افکنم آن دل کجا برم؟ گر جنگ کند صلاح حرام است ور صلح کند حکم قیام است
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد