نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

مادرا یک روز می آید قرارت غم مخور می رسد نور دل چشم انتظارت غم مخور بیش از این در غربت خاکی نمی مانی دگر می کنم معلوم بر مردم مزارت غم مخور من به جای شیعیان و عاشقان خسته ات هر سحر آیم نشینم در کنارت غم مخور غصه ی تنهایی حیدر گلوگیرت شده گو به بابا می رسد با ذوالفقارت غم مخور گر بیایم همره خود آورم با سوز دل کاروان سینه زنها را زیارت غم مخور عاشقانت جای خود دارند اما مهدیت جان خود را می کند آخر نثارت غم مخور لحظه ای فارغ زیاد معجر تو نیستم با سرشک دیده شویم گوشوارت غم مخور من فدک را عاقبت می گیرم از دست عدو عالمی را می کنم ملک تبارت غم مخور می کشم آتش به جانش، می زنم سیلی بر او آنکسی که هستی ات را کرده غارت غم مخور گربیایم بشکنم دستی که از راه جفا دست بسته عمه را برده اسارت غم مخور تا زمان انتقام کشتگان سر جدا گریه دارم بر گل نیزه سوارت غم مخور
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد