نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

عزادار این روز های غریبی دمی هم ز شادی نداری نصیبی گل فاطمه حتم دارم نخواند بدون گل روی تو عندلیبی گمانم که در گریه کن های عالم تو در گریه کردن بدون رقیبی اگر چه بعید است با ما نشینی در این روضه حس می کنم که قریبی تو هم با یتیمان فردای زهرا در این روز های فردا گرم امن یجیبی به قربان جدت که در خانه دارد مریضی که دیگر ندارد طبیبی نبیند کسی کاش بی مادری را چه حال غریبی چه حس عجیبی ****************** هنوز وقت نمازت پره تو می افتد به روی شانه زینب سر تو می افتد بگیر چهره ولی عاقبت که می دانم نگاه من به دو پلک تر تو می افتد حسین پا شد و یک دفعه پیش تو افتاد از ان به بعد برید دختر تو می افتد کمر خمیده این خانواده پا نشوی که باز ساقه نیلوفر تو می افتد بخواب سرفه برایت بد است می شکنی ترک به هر طرف پیکر تو می افتد تو خنده می کنی و شهر هم که می خندد نگاه جمع که بر شوهر تو می افتد حواس من به دره خانه بود می گفتم اگر که در شکند بر سر تو می افتد شکسته شد در و از ان به بعد میبینم هنوز خون به روی بستر تو می افتد نبود باورم اینکه مقابلم انجا که رد شعله روی معجر تو می افتد فقط سفارش پیراهن است و زیر گلو همین که چشن تو بر دختر تو می افتد حسین را تو بغل می کنی و تو می خوانی چقدر لطمه به انگشتر تو می افتد عزیز من به زمین میخوری و میبینی درست پیش سرت مادر تو می افتد ******************* خسته و اشفته حالم با قد همچون هلالم رهسپارم کن حلالم ای علی جان یاس تو شد ارغوانی دیده ام نا مهربانی پیر پیرم در جوانی ای علی جان دست خود را بر تکان خانه بر پهلو گرفتم با که گویم که سه ماه از شوهر خود رو گرفتم وای من از دست دشمن داغ محسن بر دل من رفتنی هستم علی از ماندنم حرفی نزن ای عشق زهرا چادر خاکی من پنهان کن از چشم حسن ای عشق زهرا الوداع ای عشق زهرا کن حلالم بر تنم دارم نشانه از غلاف و تازیانه غسل من باشد شبانه ای علی جان یا حسینم مانده بر لب پیروهن میدوزم امشب می سپارم دست زینب ای علی جان در حیاط خانه تابوت مرا اورده اسما تا نمیرد زینبم فردا عوض کن میخ در را میروم کم کم من از حال وعده ما بین گودال خنجری بر حنجرش در پیش چشم خواهرش ای داد بی داد میرود بر نی سرش بر زیر مرکب پیکرش ای داد بی داد
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد