
خدا كند كه هميشه بهار من باشي هميشه مونس و غمخوار و يار من باشي بهار و ياس خزاني به هم نميآيند عصاي دست و جواني به هم نميآيند تمام دلخوشي من بگو كه تابوت و قدي كه گشته كبه هم نميآيند كنار بستر تو اشك و التماس از من تو و عذار نهاني به هم نميآيند شفا ز پينه ی دست تو آبرو دارد مگو، مگو نتواني به هم نميآيند مرا كه خانه نشينم مخواه از اين پس به خاك تيره نشاني به هم نميآيند اميد و آرزوي چار كودك معصوم عزا و فاتحه خواني به هم نميآيند ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ