داشتی می‌رفتی از حرم دَم غروب بود

داشتی می‌رفتی از حرم دَم غروب بود

[ وحید شکری ]
داشتی می‌رفتی از حرم دَمِ غروب بود 
منو می‌بردی با خودت این‌جوری خوب بود
بمیرم از عطش لبات شبیه چوب بود 

دیدم خواب که دارم میارم برات آب
با سیلیِ شمر بود پریدم من از خواب
چی با زندگیم شد، رقیه یتیم شد 

به دندون کشیدم تو رو مثل گرگا 
زورم می‌رسید کاش به آدم بزرگا
مگه میره از یاد، چه‌جوری هُلت داد؟

برا تمومِ قافله دعا می‌کردم 
سرِ رباب با حرمله دعوا می‌کردم 
گهواره‌ی اصغرو کاش پیدا می‌کردم 

دیدم که سرش رو گرفته روی دست
روی نیزه با روسریِ خودم بست
داداشی نیفتی! یه خواهر نگفتی 

با طعنه لگد زد اینم یادگاری
می‌گفتن می‌خواستی عموتو بیاری
می‌خندید و می‌زد، عموتم نیومد

تنورِ خولی دیدنت، تازه شنیدم
سنگا تو رو بوسیدنت من نبوسیدم
فدا سرت کجاست تنت دیگه بریدم؟

غرورم شکسته، من حالم خرابه
مگه عمّه‌مون جاش تو بزم شرابه؟
تنم سرد و بی‌حس، سنان صدر مجلس

بابایی بمیرم سرت ضربه دیده
هنوز جای لب‌هات رو چوبِ یزیده
توونم رو بُرده، سرِ نیزه خورده

نظرات