خوشی به ما نیومده خوشی به آل مصطفی نیومده برا تو ختم گرفتمو حسن میگه هیچکی چرا نیومده عین خیال کسی نیست منو تو که خوب میدونیم سه چهارنفر دورهمی برا تو قرآن میخونیم زخمی و بیحوصله تو غریب و دلشکسته من خرمای ختمت فاطمه ببین مونده رو دست من آه عزیزم جای همه برا تو اشک میریزم خونی که رو میخِ دره از همهی مرثیهها سنگینتره آخرشم نگفتی که چجور تو کوچه زدنت چهل نفره هنوز کمی از هیزما که سوختنت پشت درن مردم برا طبخ غذا میانو هیزم میبرن میبینی حال و روزمو میون بیمعرفتا تو رو زمین افتادی و میخندیدن بیغیرتا آه عزیزم جای همه برا تو اشک میریزم آروم بشم نه نمیشه فقط دلم به عطر چادرت خوشه چادرتم که خاکیه خاک رو چادرت حسن رو میکُشه زانو بغل گرفته و با گریه میزنه صدات انگار بازم خیره شده به خون رو گوشوارههات نیستی ببینی زینبت شبیه تو رو میگیره میخواد شبیه تو بشه دستو به پهلو میگیره آه عزیزم جای همه برا تو اشک میریزم