
خواب میدیدم با سر اومدی خواب میدیدم بِهِم سر زدی اومدی و خرابه روشن شد اومدی و قرارِ دیدن شد اومدی و زمان گفتن شد تعریف کن بگو که کجا بودی تعریف کن رو نیزهها بودی تشت طلا بودی تعریف کن که چرا موهات سوخته تعریف کن که چرا لبات سوخته جوهر صدات سوخته خواب میدیدم دلم غمگینه خواب میدیدم گوشم سنگینه موی سَرَم کشیده شد بابا قامت من خمیده شد بابا دختر تو شهیده شد بابا بابایی گوشوارمو دزدیدن بابایی کنار ما رقصیدن صدقه به ما میدن بابایی نبودی که من مُردم بابایی کُتک بدی خوردم مثل گلِ پژمردم خواب که نبود منو عمههام خواب که نبود تو بازار شام وای که نگم ما رو کجا بُردن بَزم شراب نامَحرما بردن چادرمو یهودیا بُردن بابایی لباس تَنم پارس بابایی رقیه آوارس بدون گوشوارس بابایی منو بیحساب میزد بابایی منو با عذاب میزد جلوی رُباب میزد مَنِ الَّذی اَیتَمَنی بابا...