
به خود گفتم که تنهایی و غافل بودم ای جان که پیش از خواهرت در قَتلِگه داری تو مهمان تنم لرزید و ناگَه، شنیدم تا صدایش دلم شد پاره پاره، حسین از گریه هایش صدایِ حسین، حسینش مرا، هدایت کرده این سو کنارِ تو قد، کمان سایهای، بُوَد دستش به پهلو (حسین جان حسین)۳ نگفتی بامن ای بی یاوَرِ مِحنَت کشیده که باید بوسه برگیرم زِ رگهای بریده تویی سامانِ زینب، اگرچه سر نداری برادر جان خبر از، دلِ خواهر نداری تو و خواب خوش، منو دوری از تو و افکارو هجران چرابا خودت، نبردی مرا، حسین جان ای حسین جان (حسین جان،حسین)۳