به اذن الله امشب التجا بردم به درگاهی

به اذن الله امشب التجا بردم به درگاهی

[ حمید علیمی ]
به اذن الله امشب التجا بردم به درگاهی
که عزرائیل را راند از درش آن هم به اکراهی

بهشت آیینه‌ای از خانه‌ی صدّیقه‌ی کبراست
نباشد پیش بامش آسمان جز سقف کوتاهی

صراط المستقیم این‌جاست، جبرائیل هم باشی
اگر راهی نداری بر در این خانه، گمراهی

ندارد احتشام فضّه‌اش را شاه‌بانویی
ندارد اعتبار سائلانش را شهنشاهی

نمی‌خواهد دلی را بشکند از خیل مشتاقان
از این‌رو با ملائک هم تکلّم می‌کند گاهی

گناهان پرده‌ای انداخت روی فطرتم امّا
برایم نکته‌ای گفت از حدیثی پیر آگاهی

بگو بیچاره: «یا فاطر! به حقّ فاطمه العفو»
که تو با این چراغ آخر بیابی سوی او راهی

که هستی ای که از نور توسّل بر تو یا زهرا
عزیز مصریان شد یوسفِ افتاده در چاهی

به دنیا آمده مولا اگر در صحن بیت الله
تو هم در صحنه‌ی محشر سوار ناقة اللّهی

جهان از چادر خاکی تو چیزی نمی‌فهمد
چه درکی دارد از کوهی نگاه بسته‌ی کاهی؟!

مسیر آفرینش گم شد و تاریک شد دنیا
همین که بست راهت را میان کوچه گمراهی

تقاصی سخت خواهد داشت خون مانده بر دیوار
یقین دارم که روزی می‌رسد از راه، خونخواهی

نظرات