
این چهرهی افروخته اصلاً نمیآید به من این روسری سوخته اصلاً نمیآید به من شد پاره این پیراهنم از بس کشیدن از تنم عمه به زحمت دوخته اما اصلاً نمیآید به من مویت که شد خاکستری، اصلاً نمیآید به تو در بین تشتی بستری، اصلاً نمیآید به تو انگشترت را دست آن نامرد دیدم گفتم نامرد این انگشتری، اصلاً نمیآید به تو مویم که شد شکل پسر، اصلاً نمیآید به من لبخند بی دندان پدر، اصلاً نمیآید به من یا حسین، یا حسین