
ای که گفتی از غمت، دردم مداوا میکنی من که مُردم پس چرا، امروز و فردا میکنی یا بُکُش یا چارهای، ای دردمندان را دوا تا به کی جان دادن ما را، تماشا میکنی یک گل میان علقمه فتاده دستش جدا بر روی خاک، ابالفضل بر مشامم میرسد، هر لحظه بوی کربلا بر دلم ترسم بماند، آرزوی کربلا