
آقا أباالفضل فرمانروای کشورِ دلها أباالفضل بالا بلندِ خوش قد و بالا أباالفضل مشکلگشای هر دلِ تنها أباالفضل راه نجاتی نیست، الّا با أباالفضل زیبا اباالفضل، آرامش دریا أباالفضل دنیا همه لب تشنه و سقا أباالفضل دلگرمی و دار و ندار ما أباالفضل رعنا أباالفضل ما را کس و کاری نمانده الا أباالفضل هر درد درمان میشود با یا أباالفضل مردانگی را میکند معنا أباالفضل سقا أباالفضل، راهیِ دریا شد تک و تنها أباالفضل غمها عیان شد تقدیر با اهل حرم نامهربان شد آشوب به جانش نالههای کودکان شد اشک حرم پشت سر سقا روان شد خاک قدمهایش تمام آسمان شد هر یاد اهل آسمان میرفت بالا شیر حرم با مَشک عازم شد به دریا الله اکبر جانم به این یار و علمدارِ دلاور الله اکبر سرها به زیر پای سقا ریخت یکسر الله اکبر أینَ النَفَر بالا گرفته بین لشکر الله اکبر از میمنه تا میسره برپاست محشر الله اکبر گویا دوباره از نجف برگشته حیدر از شرم لبهاش، میسوخت آن صحرا، میان آه دریا وا شد دوباره از بین تیغ و تیر و نیزه راه دریا خورشید خجلت میکشد آن تاب و تب را یاد لب اصغر نزد، بر آب لب را با مَشک پر آب برگشت، سقا سوی منزلگاه ارباب ای وای علمدار، در حلقهی بیرحم دشمن شد گرفتار دستش جدا شد، این قصه، آغاز مصیبتهای ما شد سیراب از خوناش زمین کربلا شد، احوال عالم زیر و رو شد تیری به مشکش خورد و حرف آبرو شد خیمه به خود میدید آتش، وقتی عمود آهن میآمد روی فرقاش این سرشکسته، (پشت امام کربلا، آخر شکسته)(۲)