نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

از آن تب ظهر عاشورا تا این شب سرد ویرانه من دور سر تو میگردم تو شمعی و من هم پروانه ستارهی سحر کجایی عزیز همسفر کجایی بیا که طاقتی نمانده بیا مرا ببر کجایی تو رفتی و رقیه تب کرد تو را به جان عمه برگرد که بی تو حال ما غمین بود به سر رسیده این حکایت ندارم از کسی شکایت که سرنوشت من همین بود بابا بابا بابا بابایی امشب برام بخون لالایی... خوابیده تمام شهر انگار حالا که شبی مهمان دارم امشب شب قدر است و بابا من در بغلم قران دارم کبوترم ولی پرم سوخت میان شعلهها حرم سوخت به دست شمر موی تو افتاد که من همه موی سرم سوخت ببین که جان رسیده بر لب عمو چرا نیامد امشب که از دلم خبر بگیرد زمان رفتن رقیه است خرابه مدفن رقیه است که عاشقانه پر بگیرد بابا بابا بابا بابایی...
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد