نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

آینه در بغل آینه میگفت علی مصطفی در بغل آمنه میگفت علی مادرش زُل به زلالیِ دو چشمش زده بود چشمهایی که به هر طنطنه میگفت علی نان اگر پخت خدیجه که نبی میل کند در خمیرش سرِ هر وردنه میگفت علی آن زمان که همه در کوه فراری بودند جبرئیل از سرِ هر دامنه میگفت علی بهترین هدیهی احمد به علی زهرا بود همهجا فاطمهی مؤمنه میگفت علی غزوهها بسته به تیغ دو دَمِ حیدر بود هر دَم از مِیمَنه تا مِیسَره میگفت علی آمد از غار حَرا و به سرِ مأذنه رفت که خلاصه کنم از مأذنه میگفت علی یاعلی و یاعلی و یاعلی...
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد