نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

آنكه خونین دل از آن غنچه دهان است منم وآنكه چون بلبل از آن گل به فغان است منم در ره عشق بتان روی به سرمنزل غم آنكه با قافله ی درد روان است منم آنكه مقصود من از جان و جهان است تویی وآنكه فارغ ز غم جان جهان است منم آنكه از عشق تو چون شمع ز سوز دل خویش همه شب با مژه ی اشك فشان است منم اگر كشتند چرا خاكت نكردند كفن بر جسم صد چاكت نكردند اگر كشتند چرا آبت ندادند چرا زان دُرِّ نایابت ندادند برادر تو سلیمان زمانی چرا انگشت و انگشتر نداری دعا كن خواهرت زینب بمیره نباشه بعد تو ماتم بگیره
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد