نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

چه خبره بازار شام همه اومدن روی بام همه اومدن دیدنِ سرِ بابام تنش زیر خاکه دلش میتپه، برای منِ پَر شکسته سرش روی نیزهست قرآن میخونه برای منِ سرشکسته این روزا برای ما عجیب نیست هیچ کسی شبیه ما غریب نیست کبودیِ دور و بَرِ چشمام شاهد روز و حالمه به شیرخوارهمون رحمی نکردن من که دیگه سه سالمه به یتیمِ تو خندیدن پای سر تو رقصیدن تو کوچهها نامحرما منو دیدن لباس اسیری دلِ پرِ خون، سوغاتیِ این کاروانه رو نیزه نگاه کن که خاتم تو غنیمتیِ ساربانه کشتنِ ما از اینا بعید نیست! باباجون به موندنم امید نیست اینا مارو خارجی میخونن همینه که پریشونم یه بار دیگه قرآن بخون تا باور کنن مسلمونم کبودیِ دور و بَرِ چشمام شاهد روز و حالمه به شیرخوارهمون رحمی نکردن من که دیگه سه سالمه
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد