
بابا، فاصلمون خیلی زیاده تو روی نیزه، من پیاده دور افتادیم از خونواده، بابا بابا من بودم و بیابونا بعد تو جمع ما مسلمانا بعد گیر افتادیم دست اونا بعد، بابا با تازیانههاشون ناز منو خریدن دسته دسته موهامو با مقنعهام کشیدن بابا، نانجیبا با هم نشستن دستای دردونتو بستن بابا، دندون شیریمو شکستن، بابا بابا، حرفام یکی یکی اشاره طناب گردن وصله داره چادرنمازم پاره پاره، بابا بابا، تو پای نیزه داشتی میومدی شبونه راستی تو راه ندیدی چادر دخترونه بابا، رفتی رقیتو نبردی نگو به من که چوب نخوردی از تو طَبَق سردرآوردی، بابا بابا، حالا دیگه پام لبِ گوره راه رفتنم حتی به زوره اینجام پر از بوی تنوره، بابا بابا، شرمنده شونهی سرم نیست موهام دیگه تا کمرم نیست نگو که روز آخرم نیست، بابا بابا، نمیگم از حسودیا نه از این همه کبودیا نه محلهی یهودیا نه، بابا ***** صورت کوچیکه، دستا بزرگه چشما کوچیکه، مُشتا بزرگه بابا پهلو ضعیفه، پاها بزرگه موها بلنده، موکش بزرگه دخترک یتیمتم بابا نمیشناسی یاکریمتم بابا سهسالهی قدیمتم بابا پاهام کوچیکه، خارا بلنده زخما عمیقه، تیغا کشنده پوستم لطیفه، تاول شدیده سخته راه رفتن، پشتم خمیده سرتاپا مادرتم بابا من سربار خواهرتم بابا دختر بیمعجرتم بابا واسه سهساله ناقه بلنده هر وقت میافتم دشمن میخنده سخته تنفس، دَندَم شکسته لای موهام خون لخته نشسته