نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

امشب که سعدی در گلستان گریه میکرد امشب که حافظ هم غزلخوان گریه میکرد در مطلع ماه آسمان رنگ عزا داشت امشب هلال ماه، پنهان گریه میکرد در گنبد شاه چراغان پرچم سبز یکپارچه کل ایران گریه میکرد در حجر زوار این که دیگر برنگشتند بیش از همه دروازه قرآن گریه میکرد عِطر شهادت با اذان در شهر پیچید گلدسته، همدم با شهیدان گریه میکرد حبُالْوطن ایمان ایران را نشان داد آن سان که حتی هفت آبان گریه میکرد هر جانِ آذر پای جانم آذر افتاد مازندران همپای گیلان گریه میکرد یک ملت از داغ شهیدان حرم سوخت سردار دلها به کرمان گریه میکرد ترک و کُرد و لر و عرب همناله بودند حتی به سوگ فارس، افغان گریه میکرد (مادر کنار کودک بیجانش افتاد)۲ تا پای جان، بر پارهی جان گریه میکرد (طفل یتیمی بیامان در صحن میگشت)۲ از دیدن آن صحنه حیران گریه میکرد آن شب زیارتنامهها، مفاتیحالجنان شد با هر زیارتنامه قرآن میکرد با آل یس قلب قرآن گریه میکرد با آل طه آل عمران گریه میکرد یک نوجوان همراه عبداللّه و قاسم از شوق جانان با دل و جان گریه میکرد هر کس که میدید آن غروب غمفزا را بر غربت شام غریبان گریه میکرد باید که مقتل خواند اما با اشاره خاتم به انگشت سلیمان گریه میکرد بر مشهد شاه چراغ آتش گشودم شیراز با شاه خراسان گریه میکرد تا حرمت موسیابن جعفر را شکستند معصومه در قم پریشان گریه میکرد بر گدای خانهاش معصومه عصمت میدهد دست زائرهای خود برگ شفاعت میدهد بر کسی که خاک شد تاثیر تربت میدهد قول دیدار رضا را در قیامت میدهد مثل سلطان گنبد این شاه بانو باصفاست زائر معصومه در قم، زائر قبر رضاست سفره ای مثل عموجانش حسن انداخته حضرت أبوکرم او را کریمه ساخته هر کی بیحاجت به کویش پا گذارد باخته شک ندارم اصلا او معصومه را نشناخته مثل زهرا مادرش احسان او بیانتهاست دختر بابالحوائج دیده بر راه گداست مثل زینب مو به مو تفسیر قرآن میکند با تکانِ چادرش کافر مسلمان میکند دست او باز است و زینبوار احسان میکند (خواهر سلطان عالم، کار سلطان میکند)۲ از کلام حضرت صادق چنین معلوم شد زائر او زائر هر چهارده معصوم شد رشتههای معجر او دستبافت فاطمهست هر که دورش گشته بیشک در طواف فاطمهست در عفاف زندگی او، عفاف فاطمهست عشق او تفسیر عین و شین و قاف فاطمهست هیچ مردی با چنین اعجوبهای همتا نشد (عاقبت هم همسری در رتبهاش پیدا نشد)۲ سالهای سال در چشمانتظاری سوخته در فراغ روی بابا دیده بر در دوخته اسم زندان در دل او شعلهها افروخته گریههای بیصدا را از کسی آموخته خانهی موسیابن جعفر بیتالأحزانش شده گریه در ده سالگی روزیه چشمانش شده در یتیمی احترامش را نگه میداشتند دور تا دورش برادرها اقامت داشتند (بیاجازه پا کنار خانهاش نگذاشتند)۲ جای هیزم، شاخه گل در پشت در گذاشتند داغ بابا دید اما داغیه مسمار نه کوچههای تنگ دید اما در و دیوار نه فاطمه بود و مدینه قامتش را تا نکرد بیحیایی با لگد در را به سویش وا نکرد گوشوارهاش را کسی در کوچهها پیدا نکرد مادرش زهرا ولی در زیر یک در گیر کرد سینهی زخمی سه ماهه مادرش را پیر کرد
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد