نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

یهسالونیمه که بار غمت بهروی دوشمه؛ حسینجان یهسالونیمه که پیراهنت تووی آغوشمه؛ حسینجان قدمقدم، قدم خمید؛ با این وجود کسی ندید یهلحظه از مسیر تو عقب بمونم هر قطره خون که از سرت، روو پرِ چادرم چکید سوزش صبرمو رسوند به استخونم اونکه پرچمت رو برداشت من بودم اونکه قلب شعلهور داشت من بودم چهلمنزل زهرا بودم؛ علی بودم؛ حسن بودم دیدی رسالتم از کربلا جهاد گریه بود برا تو دیدم میون اون طشت طلا میبوسه خیزرون چشاتو به جای بیرق و علم، سر تو بود مقابلم ماه رخت هلال من، توو اون شب تار جاری میشد خونِ دلم بهروی چوب محملم وقتیکه قافله میرفت بهسمت بازار قامتها منزل به منزل، خم میشد تعداد ستارههامون کم میشد چهلمنزل آغوش من برا طفلت، حرم میشد برا تو گریهی درد دلم همیشه میرسه به ناله کتاب قصّمون به سر رسید با پر کشیدن سهساله دلتنگیا، کبودیا، محلّهی یهودیا دل کوچیکشو سوزوند؛ موهاش سپید شد این آخرا فقط میگفت: بابا بیا؛ بابا بیا تا پیش پات برات مثه اکبر، شهید شد ویرونه تا سر رسید غوغا شد پیش چشممون رقیّه زهرا شد همه دیدن با یکبوسه همه درداش مداوا شد
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد