نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

بُود آخرین لحظهی عمر من اَلا شام غم با تو گویم سخن چه خوش بود آیین غمخواریت ز آل علی میهمان داریت دگر جانم از غصه بر لب رسید گذشت آنچه از تو به زینب رسید (خداحافظ ای شهر آزارها خداحافظ ای کوچه و بازارها)۳ خداحافظ ای شاهد جنگها خداحافظ ای بارش سنگها خداحافظ ای شهر رنج و بلا خداحافظ ای چوب و طشت طلا (خداحافظ ای شهر آزارها خداحافظ ای کوچه و بازارها) 2 خداحافظ ای قصّه بزم می خداحافظ ای رأس بالای نی خداحافظ ای اشک جمّازهها خداحافظ ای زیب دروازهها خداحافظ ای شهر دشنامها خداحافظ ای کوچهها، بامها خداحافظ ای سنگ خون و جبین خداحافظ ای سیدالساجدین (خداحافظ ای شهر آزارها خداحافظ ای کوچه و بازارها)۳ خداحافظ ای رنجها، دردها خداحافظ ای خاکها، گردها خداحافظ ای ناقةی بیجهاز خداحافظ ای اختران حجاز خداحافظ ای خاک ویران سرا خداحافظ ای آل خیرالورا خداحافظ ای خردسال اسیر خداحافظ ای چار ساله صغیر خداحافظ ای یاس نیلی شده یتیم نوازش به سیلی شده (خداحافظ ای شهر آزارها خداحافظ ای کوچه و بازارها)۳ همین جا خودم دیدم از خون خضاب سر نیزهها هجده آفتاب همین جا کنارم نی و دف زدند به دیدار هیجده گلم کف زدند همین جا دلم شد ز غم چاک چاک که خورشیدم افتاده بر روی خاک همین جا به زخمم نمک میزدند عزیز دلم را کتک میزدند همین جا به فرقم عدو خاک ریخت به روی گلم خار و خاشاک ریخت همین جا ز غم جان من خسته بود که دَه تن به یک ریسمان بسته بود همین جا ز غم جانم آمد به لب که در گِل گُلم دفن شد نیمه شب دریغا که آن گوهر پاک رفت چو زهرا غریبانه در خاک رفت
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد