نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

گفت با زینب كه ای فرخنده فال قتلگه می خواندم سوی وصال زینب من فرصت من شد تمام این توهستی بعد از این و این قیام داغ دیدن با تو ای خونین جگر رنج هایم شد مجسم در نظر از جگر سر داد آه دردناك اشك خونین ریخت از چشمش به خاك گوهر اشك مذاب از دیده سُفت كف به كف سایید و از اندوه گفت كی توان كردن دل خود را رضا از حسین خود شود زینب جدا رشته ی صبر و سكون او گسیخت اشك او بی اختیار از چشم ریخت رعشه بر اندامش از حرمان فتاد سر به پای خسروِ خوبان نهاد طاقت آن كوه طاقت طاق شد خیره چشم انفس و آفاق شد هر چه در هر جا و در حالی كه بود وای زینب، وای زینب می نمود پس ز جان بر خواهر استقبال كرد تا رخش بوسد الف را دال كرد همچو جان خود در آغوشش كشید این سخن آهسته در گوشش كشید كی عنان گیر من آیا زینبی یا كه آه دردمندان در شبی پیش پای شوق زنجیری مكن راه عشق است این، عنان گیری مكن با تو هستم جان خواهر همسفر تو به پا این راه پوئی من به سر جان خواهر در غمم زاری مكن با صدا بهرم عزاداری مكن معجر از سر، پرده از رخ وا مكن آفتاب و ماه را رسوا مكن هست بر من ناگوار و ناپسند از تو زینب گر صدا گردد بلند هر چه باشد تو علی را دختری ماده شیرا كی كم از شیر نری با زبان زینبی شه آنچه گفت با حسینی گوش زینب می شنفت عین زینب دید زینب را به عین بلكه با عین حسین عین حسین بر مشامم می رسد هر لحظه بوی كربلا بر دلم ترسم بماند آرزوی كربلا تشنه ی آب فراتم ای اجل مهلت بده تا بگیرم در بغل قبر شهید كربلا
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد