نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

چشم وا كن احد آیینه ی عبرت شد و رفت دشمن باخته بر جنگ مسلّط شد و رفت آن كه انگیزه اش از جنگ غنیمت باشد با خبر نیست كه طاعت به اطاعت باشد داد و بیداد كه در بطن طلا آهن بود چه بگویم كه غنیمت ركب دشمن بود داد و بیداد برادر كه برادر تنهاست جنگ را وا مگذارید پیمبر تنهاست یك به یك در ملأ عام و نهانی رفتند همه دنبال فلانی و فلانی رفتند همه رفتند غمی نیست علی میماند جای سالم به تنش نیست ولی میماند مرد، مولاست كه تا لحظه ی آخر مانده دشمن از كشتن او خسته شده، در مانده در دل جنگ نه هر خار و خسی میماند جگر حمزه اگر داشت كسی میماند دیگرانی كه به هنگامه تمرد كردند جان پیغمبر خود را سپر خود كردند مرد آن است كه سر تا به قدم غرق به خون آنچنانی كه علی از احد آمد بیرون میرود قصه ی ما سوی سرانجام آرام دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام میرسد قصه به آنجا كه علی دلتنگ است میفروشد زرهی را كه رفیق جنگ است چه نیازی دگر این مرد به جوشن دارد و ان یكاد از نفس فاطمه بر تن آرد ناگهان فاطمه با رایحه ی گل آمد ناگهان شعر حماسی به تغزل آمد میرسد قصه به آنجا كه جهان زیبا شد با جهاز شتران كوه احد برپا شد و از آن آینه با آینه بالا میرفت دست در دست خودش یك تنه بالا می رفت تا شهادت بدهد، عشق ولی الله است پله در پله از آن ماذنه بالا میرفت پیش چشم همه دست پسر بنت اسد بین دست پسر آمنه بالا میرفت گفت: اینبار به پایان سفر میگویم بارها گفته ام و بار دگر میگویم راز خلقت همه پنهان شده در عین علی است كهكشان ها نخی از وصله ی نعلین علی است گفت ساقی من و این مرد و سبویم دستش بگذارید كه یك شمه بگویم دستش هر چه در عالم بالاست تصرف كرده شب معراج به من سیب تعارف كرده واژه در واژه شنیدند صدا را، اما گفتنی ها همگی گفته شد آنجا، اما سوخت در آتش و بر آتش خود دامن زد آنكه فهمید و خودش را به نفهمیدن زد میرود قصه ما سوی سرانجام آرام دفتر قصه ورق میخورد آرام آرام كوچه آذین شد و در همهمه آرام آرام تا قدم رنجه كند فاطمه آرام آرام شهر در غفلتِ هموارهی خود آسوده كوچه آذین شده با چادر خاك آلوده شهر این بار كمر بسته به انكار علی ریسمان هم گره انداخته در كار علی بگذارید نگویم كه اُحُد میلرزد در و دیوار از این قصه به خود میلرزد گفت در میزنند میهمان است گفت آیا صدای سلمان است این صدا نه ، صدای توفان است مزن این خانه ی مسلمان است مادرم رفت پشت در اما.چ گفت آرام ما خدا داریم ما كجا كار با شما داریم و اگر روضه ای به پا داریم پدرم رفته ما عزا داریم پشت در سوخت بال و پر اما میرود قصه ما سوی سرانجام آرام دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام مینویسم كه شب تار سحر میگردد یك نفر مانده از این قوم كه بر میگردد
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد