نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

چرا باید خروش اشکهایت بیصدا باشد؟! ببار ای آسمانِ من که رازم برملا باشد ببار ای آسمانِ مرتضی هم روز و هم شب را که تنها گریهی تو یار تنهایی ما باشد چرا از چادرت باید بفهمم حال و روزت را؟! چرا همراز تو دیگر نباید مرتضی باشد؟! چرا اینقدر رُو میگیری از من، آفتاب من!؟ نمیخواهی ببینم گوشهی چشم تو را؟، باشد مَخوان ای زندگیِ من دعای مرگ را دیگر مَخواه ای آشنایم غربتم را از خدا، باشد؟ تو باید سالهای سال ماهِ خانهام باشی و باید سایهات روی سرِ این طفلها باشد صدای در، نگاه کودکان خیره به سوی توست صدای در ولی ای کاش این بار آشنا باشد بریز آب روان اسماء ولی آهسته آهسته به طفلانم بگو تا گریههاشان بیصدا باشد ولی در زیرِ پیراهن عجب داغی، خدای من همین میخواستی آتش بگیرم با وفا؟!، باشد یا فاطمه یا زهرا...
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد