نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

پنجاه و چند سال از مردم بریده بودم در پشت پرده بودم خلوت گزیده بودم هم صحبتم تو بودی همسایهام ابوالفضل تفسیر آیه کردم قرآن شنیده بودم امروز اول صبح مثل اسیر جنگی به شهر سابق خود تنها رسیده بودم هرکس که دید و خندید بر راه رفتن من دنبال دخترانت از بس دویده بودم ترسیدم از شلوغی حق داشتم حسین جان کوچه ندیده بودم دعوا ندیده بودم از شمر فحش خوردم از حرمله کشیدم بغض شکسته بودم رنگی پریده بودم از شرم به چشمهای سنگین آشنایان بر صورتم نقابی از خون کشیده بودم آن دختری که چادر برایم آورد خرما برایم آورد آن دختری که روزی او را خریده بودم دیدم سرت شکسته دیدی سرم شکسته دیدی به نیزه بودی دیدی خمیده بودم در قصر کوفه بت را با خطبهام شکستم مثل خلیل آنجا من برگزیده بودم
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد