نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

پدرجان آمدی اما چرا دیر؟ سهساله بودم از هجرت شدم پیر در آن ساعت شدم پیر ای پدرجان که افتادم ز اشتر در بیابان پدر از کاروان افتادم آن شب چقدر گفتم کجایی عمه زینب؟ به روی دامنت بابا ده آغوش چنان سیلی زدند که رفتم از هوش بیا بابا ببر من را به همراه که میترسم سیاهی آید از ره مبادا بر تو هم سیلی زند او
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد