نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

شروع میکنم این شعر را اگر بشود در انتهای غزل از تو یک خبر بشود نمیشود که همیشه نمیشود بشود چقدر گریه کنم شعر، شعرتر بشود درست نیست بگویم که آمدی که خدا به فکر بخشش عصیان یک نفر بشود چراکه چوبهی گهوارهی تو کافی بود پَر شکستهی فُطرس دوباره پَر بشود فقط نیامدهای تا حضور محشریات دلیل محکم بخشیدن بشر بشود نیامدی که به یُمن دعای تو آقا زمین تشنهی باران کوفه تَر بشود نتیجه، اینکه فقط یک دلیل میماند تو آمدی که علی باز هم پدر بشود تو آمدی نوهی دختریِ پیغمبر خدا بخواهد و اینبار هم پسر بشود ***** خورشید هم امشب به این درگاه میآید زیرا خبر پیچیده هرجا، ماه میآید امشب خیال حضرت ارباب آسودهست دارد کفیل زینبش از راه میآید سلطان عشّاق دو عالَم جشن میگیرد وقتی وزیرش مثل شاهَنشاه میآید با دستوپای غرق گِل از سمت نخلستان با سر به دیدارش ولیُالله میآید جانها فدای عاشقی کز شوق وصل او معشوق سویش مثل خاطرخواه میآید عبّاس یعنی عاشق صادق که بیارباب او را ز هستونیستش اکراه میآید با جرعهی آبی هدایت میشود قطعاً در آستانش هر کسی گمراه میآید طوبی به جنت نغمه سر دادهست با احساس جانم فدای قامتت یا حضرت عبّاس هر کس به او وارد شد و از خویش خارج شد ذکرش تمام عمر یا بابَالحوائج شد
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد