تصویر مهدی رسولی - شبیه سایه دنبال شاه می آمد

شبیه سایه دنبال شاه می آمد

[ مهدی رسولی ]
  • 5.3K
  • 2
  • 0
شبیه سایه به دنبال شاه می‌آمد 
ز شهر کوفه دمادم سپاه می‌آمد

حسین معنی آزادی است، این حر بود 
که در محاصرۀ اشک‌و آه می‌آمد

ارادتی که ز عمق دلش به زهرا داشت 
عزیز فاطمه را در نگاه می‌آمد

بدون جذبۀ مولا به قه‌قرا می‌رفت 
اسیر او شد و خواهی نخواه می‌آمد

ز خیل بی ادبان گر کسی به جایش بود 
به طعنه و زخم زبان و گناه می‌آمد

قرار بود بماند که احترام کند 
وگرنه لحظۀ اوّل به راه می‌آمد

به نام فاطمه لب بسته از تفاخر شد 
ز غیر حق که شد آزاد، تازه حر، حر شد 

اگر قدم به قدم با حسین حرکت کرد 
ز دور فاصله را با حرم رعایت کرد 

علیِّ اکبر اذان گفت، گفت بسم الله 
امام کلّ جهان نیّت جماعت کرد 

حسین رحمت خود را به دشمنان هم داد 
ز اهل کوفه برای نماز دعوت کرد 

دوید حرّ و کنار بُرِّیر قامت بست 
به اقتدای امام بهشت نیّت کرد 

نماز چون که به پایان رسید حر برخاست 
وداع کردو به سمت سپاه رجعت کرد 

ز دور دید که آل علی سوار شدند 
و او قدم به قدم با حسین حرکت کرد 

به عبد رو سیه اثبات کرد حرِّ شهید 
به توبه می‌شود از نار هم به نور رسید 

به روی چهرۀ حر، هرم شمس می‌تابید 
به دشت از زه خورشید تیر می‌بارید 

نمود دست دمی سایه بان چشمانش 
میان هالۀ گرما امام را می‌دید 

سوال کرد ز خود، پس چرا توقّف کرد
کجاست این برهوتی که اهل بیت رسید

غریبه‌ای به حضور امام دیدم، کیست
همان که آمده آن پیرمرد موی سفید 

اشاره کردن او را به دور می‌بینم 
ولی نمی‌شنوم این چه گفت و او چه شنید 

امام دست به روی محاسنش دارد 
مگر چه گفت که رنگ از جمال ماه پرید

حسین مشتی از آن خاک در برابر خود 
گرفت و گفت به عباس، میر لشگر خود 

تمام مقصد ما از سفر همین صحراست 
علم بکوب به دستان همچو حیدر خود

پیاده کرد ز محمل امام جانش را 
گرفت گرد سفر از لباس دختر خود 

رباب داد به آغوش زادۀ لیلا 
به گاهواره‌ای از نور علی اصغر خود

همین که خیمه عّلم شد تمام صف بستند 
شنید بانوی عصمت صدای اکبر خود 

که عمّه دست خودت را بنِّه به شانۀ من 
وَ دست دیگر بر شانۀ برادر خود 

همین که لحظۀ شور نزول زینب شد 
به پیش دیدۀ نامحرم آسمان شب شد 

به دور محمل خورشید عشق محشر بود 
حسین محو جلال و شکوه خواهر بود 

نهاد پای خودش روی زانوی عباس 
رکاب دختر زهرا همین دلاور بود 

ترنّم صلوات از حرم به گوش رسید 
به دور زینب کبری طواف آخر بود 

تمام کربو بلا در برش پُر از خون بود 
به یاد دست علمدار و تیغ و خنجر بود 

رباب داد به آغوش زادۀ لیلا 
به گاهواره‌ای از نور علی اصغر خود

به گریه گفت ببین طفل کوچک آوردیم 
حسین جان عزیزت بیا که برگردیم 

من از شرارۀ این آفتاب می‌ترسم 
من از تلذّی طفل رباب می‌ترسم 

تو از شهادت شش ماهه گفتی امّا من 
ز بند بسته به دست رباب می‌ترسم 

از اینکه بعد تو با آستین پارۀ خود 
به روی چهره بگیرم حجاب می‌ترسم 

تو غیرت الله و من عصمت اللَّهم جانا 
ز یاد کوچه و بزم شراب می‌ترسم

***

پربازدید‌ترین‌های شعر روضه محرم(محرم و صفر)

محبوب‌ترین‌های محرم(محرم و صفر)

محبوب ترین‌های مهدی رسولی

نظرات

0 نظر ثبت شده

هنوز نظری ثبت نشده است

اولین نفری باشید که نظر می‌دهد