نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

شبهای جمعه نیمهشبها تا سپیده بر روی اَسرارش خدا پرده کشیده از راه میآید زنی قامت خمیده لب میگذارد روی حلقوم بریده فریادهای یا بُنَیَّ پا بگیرد حیدر بیاید بازوی زهرا بگیرد روضه نمیخواهد تنی که سر ندارد قربان آن آقا که انگشتر ندارد یک تکّهای سالم همه پیکر ندارد جایی برای بوسهی مادر ندارد گیسوی خود را ریخته روی گلویش مادر بود اینگونه شکل گفت و گویش گوید بُنَیَّ یا بُنَیَّ یا بُنَیَّ برخیز آمد مادرت زهرا بُنَیَّ دیدم خودم در عصر عاشورا بُنَیَّ افتاده بودی زیر دست و پا بُنَیَّ من بیوضو موی تو را شانه نکردم حالا به دنبال سرت باید بگردم
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد