نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

سالها از بیکسی با چاه کردم گفتوگو صبر کردم خار در چشم، استخوانی در گلو دیدم آن روزی که دین گردد به صبرم استوار چارهی کار است تنها اینکه باشم سر به تو بارها دیدم سر راهم مغیره در کمین تا زند با نیشخندش زخمه بر قلبم عدو هیچکس مانند من مظلوم این عالم نبود بس شدم با ضارب بازوی زهرا روبرو پیش چشمم همسرم را بیبهانه میزدند دستم امّا بسته بود و رفت از ما آبرو شیر را از پا درآوردند بعد از فاطمه بود در خانه نشینی اشک چون آب وضو نوبت زینب رسید و آخرین افطار من حال و احوال خرابم شد شرار جان او
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد