نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

عاشقان از یار میگفتند از من صبر رفت زیر باران گریه کردم آبِروی ابر رفت گفت عریان بودی و با نیزهها پوشاندنت گریهی بر تشنه آمد گریه بر قبر رفت مادرم خورده زمین تا که تو را دیده چرا ؟ قاتلت اینهمه از قتل تو ترسیده چرا ؟ بوسه بر زیر گلوی تو فقط حق من است نیزهای حق مرا خورده بوسیده چرا ؟ مگر این آب روان مهریهی زهرا نیست؟ پسر مادر من با لب خشکیده چرا؟ نکند شمر دوباره به تنت سر زده است بَند بَند تن عریان تو پاشیده چرا ؟ هرچه کردم نشد آخر که بلندت بکنم آه بر روی زمین جسم تو چسبیده چرا ؟ آفتاب از تن عریان شدهات شرم نکرد به تن بی سر تو یکسره تابیده چرا ؟
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد