نظرات
1 نظر ثبت شده

محمد راداصل کاربر
جان
۲۸ آبان ۱۴۰۳

کهنه پیراهنتو تو بغلم میگیرم بوی خونِت به مشامم میرسه دلگیرم آخرش یه روزی از غمت حسین میمیرم... یادمه یه نانجیب با نیزه زد تو پهلوت مرکبا رد میشدن با نعل تازه از روزت (دلم جداییمونو هنوز، باور نداره همش میگفتم نامرد نزن، مادر نداره)۲ ببین غریبِ تو قتلگاه، یاور نداره آه دار و ندارم، شهنشه نیزه سوارم... (لحظهای نشد که چشم از سر تو بردارم اشکای چشای تو رو نیزه داد آزارم)۲ وقتی دیدی که توی شلوغی بازارم آه دار و ندارم شهنشه نیزه سوارم... بنبیٍ عربیٍ و رسولٍ مدنی لذتی نیست گواراتر از این سینهزنی خواستم گریه کنم چون زن کودک مرده آمد از حنجرهام، صوت گلوگیر زنی
1 نظر ثبت شده

جان