
بیا آفتابِ پسِ ابر تا تموم شه غروبای دلواپسی یه حسّی همهش داره میگه بهم یکی از همین جمعهها میرسی یعنی میشه آقا یه روز بشنوم که از جمعِ یارات یکیشون منم اگه اونی باشم که از من میخوای خودِ تو میای واسهی دیدنم به این حسّ دلتنگیِ جمعهها به این دلخوشی راضیه عاشقت دیگه ما کی باشیم تُو این معرکه اگه بهجت و قاضیه عاشقت همین چشمای خیسِ کمطاقتم نشونهست که حتماً ندیدن تو رو چقدرا که چشمانتظار پیر شدن چقدرا که رفتن، ندیدن تو رو خودم میدونم با گناهم چقدر همیشه توی زحمت انداختمت خدا میدونه تُو همین کوچهها چقدر دیدمت امّا نشناختمت یه روزایی توی همین آب و خاک شنیدم علیاکبرا دیدنت میگن که همین بیست سی سالِ پیش یه عدّه توی سنگرا دیدنت ***** آن سفرکرده که صد قافله دل همرَهِ اوست هر کجا هست خدایا به سلامت دارَش