
باید بنویسد قلمِ باورم از تو تا رنگ نشیند به تنِ دفترم از تو تا قدرتِ پرواز بگیرد پَرم از تو تا حسّ تعلق بپذیر سرَم از تو جز نام تو امشب به لبم نیست ترانه ای تیرِ غمت را دل عُشّاق نشانه بهتر که نگیرد کسی امشب خبر از من شاید که دَم صبح تو کردی گذر از من با یک نظرت هستیِ من را بخر از من تا کم بشود سایهی این دردسر از من در وادیِ امنت خبری از خطری نیست با ذکر تو در قلب من از غم خبری نیست ای کاش که این روسیَه آدمشدنی بود ای کاش که وصلِ من و یارم شدنی بود با دل گرهی زلف تو محکمشدنی بود ای کاش که سرکوبِ دلم هم شدنی بود تا غیرِ تو بر هیچکسی دل نسپارم در راه کسی غیرِ خودت پا نگذارم جز نقشِ تو در قابِ دلم خانه ندارد جز دستِ تو، سرمستِ تو پیمانه ندارد اینجا که حقیقت رَهِ افسانه ندارد این موی مُجَعَّد طلب از شانه ندارد جز صید شدن در خَمِ گیسوت روا نیست کس نیست که آشفتهی آن زلفِ دو تا نیست ای آمدنِ تو همهی حاجت زهرا ای محفل انس تو دل حضرت زهرا با توست یقیناً همهی عصمت زهرا ای صاحب قدرت قَدَرِ دولتِ زهرا کِی میشود آن روز که بیواهمه باشیم؟ ما مُنتَقم خون گُل فاطمه باشیم ای جای تو در عرش روی منبر حیدر با دستِ تو زینت شده انگشتر حیدر ای صفشکنِ معرکه! ای حیدرِ حیدر! ای مُنتَقم و منتظر دختر حیدر زینب بخدا چشم به راه است، بیایی ای گمشدهی مَردم عالَم به کجایی؟ ***** لالا لالا گُلم لالا، لالا لالا بهارم شمعِ یک سالگیتو من روی قبرت میذارم اگه زنده بمونم، اگه مادر نمیرم برات جشن تولّد سرِ خاکت میگیرم عمو برا جشنت آب میاره پسرعموت هم گلاب میاره امّا همهش خواب و خیاله ... آن سفرکرده که صد قافله دل همرَهِ اوست هر کجا هست خدایا به سلامت دارَش