نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

این شبا توی کربلا تشنگی غوغا میکنه یاد عطش تو خیمهها چشمامو دریا میکنه بسته شده آب فراط به روی گلهای حسین حتی زِ قحط آب دیگه میسوزه لبهای حسین بچهها توی خیمهها یکی یکی میرند زِ هوش اصغر شش ماهه دیگه افتاده از جوش و خروش (غریبم بابا، بابا، بابا، بابا)۴ صدای اَلعَطَش میاد زِ سینههای خستشون حسین خجالت میکشه از دلهای شکستشون زینب میگه ببین داداش رنگ رقیه پریده رفته کنار خیمهها عکس یه مشک رو کشیده (ابالفضل، آقام، آقام، آقام، آقام)۴ یه گوشه توی خیمهها مضطر و غمگینِ رباب میگه علی شیر ندارم، عزیزکم آروم بخواب وا عطشا، وا عطشا، شده نوای بچهها ساقی تشنهی حرم میگه چکار کنم خدا دیگه چشماش سو نداره رقیه از سوز عطش یه طفل لب تشنه بازم کنار خیمه کرده غش (عمو آب، عمو، عمو، عمو، عمو)۴ برای سیراب شدن یه طفل شیرخواره خدا حتی یه قطره آب نبود تو خیمهی شاه وِلا هر کی علیِ اصغر و میگیره توی بغلش میبینه هی میچرخونه زبونشو دور لبش دیگه نفس تو سینههاش از سَر سوز و آه شده پیش چشمای بچهها آسمونا سیاه شده رقیه زیر لب میگه کاشکی که بارون بگیره لبای تشنهی داداش دوباره باز جون بگیره کاشکی عموی خوبمون از علقمه بیاره آب تا که بشه مرحمی بَر سینهی سوزان رباب (غریبم، آقام، آقام، آقام، آقام)۴
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد