نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

اُمُّنا زهرا... ... چرا پس رنگ و روی زرد داری بمیرم من که آه سرد داری تو از روزی که از کوچه رسیدی شبا تا صبح همهش سردرد داری حال تو این نبود که وقت رفتن از خونه گوش تو سنگین نبود که چشم تو تار نبود که توی کوچه صورتت نزدیک دیوار نبود که این ورم گونه، این لرزش شونه نشون میده زهرا دیگه زنده نمیمونه این اشکِ پیوسته از اثر دسته فقط بهم اینو بگو راهتو کی بسته فاطمه جانم ای خانوم خونهم من بی تو حیرونم بگو که میمونم ای فاطمه جانم... ***** سکوتت حیدرو بیچاره کرده چرا پنهون میشی هی پشت پرده سرت چی اومده حسن تُو کوچه همهش دنبال گوشواره میگرده تو که پهلوت شکسته سر تو خورده به جایی مگه ابروت شکسته کی سرت داد کشیده چی سرت اومده که اینقده رنگت پریده مدینه دلگیره، جونمو میگیره بلند میشی از جا ولی سر تو گیج میره حالت خبر میده، نگو حسن دیده که چادرت تُو کوچه به پاهات پیچیده ای فاطمه جانم... ***** یه صورت وقتی که کوچیک میشه سر و چونه به هم نزدیک میشه با یه سیلی سنگین توی صورت یه دختر زندگیش تاریک میشه من که چیزی نگفتم حرمله از رُو شتر هُلم میداد تا بیفتم از عمو داره کینه هی منو میزد میگفت میزنم عبّاس ببینه از خولی و اخنس یه جمله میگم بس مادرت همچین لگدی نخورده از هیچکس از درد شلّاقه، شکستم از ساقه منو ببر خیلی بدم میاد من از ناقه ***** آن دم که من از ناقه افتادم و غش کردم بابا تو کجا بودی؟، از ما تو جدا بودی ... سرمایهی محبّت زهراست دین من من دین خویش را به دو دنیا نمیدهم گر مِهر و ماه را به دو دستم نهد قضا یک ذرّه از محبّت زهرا نمیدهم ... بدنت کم دارد، هرچه که میچینم یک چهارم ز تنت مانده، سه چهارم رفته
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد