
آفتاب ، پشت ابرهاست ... در میانههای راه ... دختری سینیِ غذا به دست ... با نگاهِ کودکانهاش به زائران ... تعارفِ تبسّم و سلام میکند ... التماس... پشت التماس: «یا ضُیوفنَا الکرام! اَلطّعام! اَلطّعام! الطعام!» من به اتفاق کودک درون خود به شام میروم ... سینی و سری شبیهِ آفتاب… کاش سینیِ مسی نماد آسمان نبود ... کاش آفتابِ شام دخترک ... اینقدَر عیان نبود ... کاش پشت ابر بود ...