
قسم به اشک یتیمان تنها به بیتابی از هجر بابا به احوال اولاد زهرا حسین تنهاست (۳) الشام، الشام جان بر لب رسیده از جور ایام میمیرد سه سالهای آرام، آرام دختر زهرا رقیه خانوم امابیها رقیه خانوم دلم شد از شوق رفتن لبالب سفر شد تمام عمه زینب به دامان من نیمهی شب سر بابا رفتم از حال این ویرانه میشود مثل گودال من جان میدهم برای استقبال خدانگهدار که رهسپارم شبیه بابا کفن ندارم بابا ببین شکسته اگر پهلوی من کبودست اگر بازوی من شده رنگ نیلی روی من چنان زهراست، من بیمارم آه ای عمه جان ببین حال زارم این سر را نمیتوانم بردارم آخه نمانده دیگر رمق به دستم شبیه هر شب گرسنه هست