
نور چشمان محمّد، از دلِ ویرانه سر زد یا رقیه مژدگانی، عشقت آمد بعد از آن شبهای تلخِ اشک و زاریها آمده پایانِ آن چشم انتظاریها، بیقراریها سر شده غمهای تو، یا رقیه شد شبِ رویای تو، یا رقیه آمده بابای تو، یا رقیه... عشق من پس پیکرت کو؟ جای سالم بر سرت کو؟ باقیِ رگهای سرخِ حنجرت کو؟ دشمن تو دخترت را روز و شب میزد دیدمت آنجا که چوبش را به لب میزد، بیادب میزد هر چه سنگ است آمده سوی بابا هرچه آمد خورده بر روی بابا غرق خاکستر شده روی بابا آن طلوعِ فجر آمد وقت صبر و ارج آمد آه تا بابا تو رفتی، زجر آمد دخترت پرپرترین لاله دراین باغ است یادگار آن شبِ افتادن از ناقهاست، گونهام داغ است آتش و اهلِ حرم، من چه گویم؟ با تو از روی سرم، من چه گویم؟ آه که از معجرم، من چه گویم؟