
ای همه میل دل من سوی تو قبلهٔ جان چشم تو و ابروی تو نرگس مستت ربوده عقل من برده خوابم نرگس جادوی تو اشک میریزم برای مادرت تا مگر بینم رخ نیکوی تو ای امید من روا داری مگر باز گردم نا امید از کوی تو هرچه باشد من غلام این درم چشم من باشد هم آره سوی تو اذن فرما ای امام مهربان تا ببوسم دست تو بازوی تو به نام سورهی کوثر به عصمت مادر به نام زینب کبری شکوه سرتاسر شروع شد غم کوچه درست آنجا که شکست هیبت مردی به سختی حیدر شکست قامت آن کوه با صلابت تا صدای همسرش آمد، ز آستانهی در یکی نگفت که ای بیحیای کافر بس کن صدا بلند نکن در حریم پیغمبر مزن لگد یکی نگفت نامرد بیحیا بس کن اینجا جبرائیل در میزنه مزن لگد به در خانهی رسول خدا مکن تو غنچهی نشکفته را جدا صدای له شدن غنچهای به گوش آمد صدای شیون مادر به گوش آمد هرچه نیرو داشتم بردم به کار تا نبیند غنچهام آسیبِ خار بازویم کم کم که از کار افتاد کار با مسمار و دیوار افتاد خصم نام خویش را داغ ننگ زد دید بار شیشه دارم سنگ زد