نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

به مُلکِ جان و جهان، سلطنت به نام تو شد شَهی نماند به شاهی، مگر غلام تو شد اسیر و مست نگردید غیر دردسری مگر پیاله به دستی که مستِ جامِ تو شد غزالِ وحشیِ قلبم که میگریخت ز عشق اسیر دام تو گردید و خوب رامِ تو شد (کنم مصالحه یکسر به صاحان مِیِ کوثر به شرط آنکه نگیرند این پیاله ز دستم) ***** رشتهای بر گردنم افکنده دوست میکشد هرجا خاطرخواه اوست سرآمد است ز مجموع پختگان خِرَد کسی که عاشق روی تو گشت و خامِ تو شد ***** روا بُود که گریبان ز هجر پاره کنم دلم هوای تو کرده بگو چه چاره کنم ***** چند روزی میشود با بغض صحبت میکنی قلب و جانم را پر از اندوه و مِحنَت میکنی خیلی از اوقات خود را از نگاه تشنهام میکنی و پنهان کنج خانه خلوت میکنی
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد