
امان از سنگا، امان از دستا کبود و نیلی شد اعضای ما امان از مردا، امان از زنها دیدم اشکاتو به روی نِیها دیدم تو بازاره حراجیا انگشترتو دست شامیا دردم اینه با سوت و هلهله بردن ما رو بزم شرابخوارا وای میزدت چه بیاَمون رو لبت با خیزرون مِی میریخت روی سرت روبهرو نگاهمون وای، ای وای ای وای ای وای... وای حسین...