
آبرویم را سر این نفس آسان میبرم مرگ را از خاطرم هنگام عصیان میبرم بندهای حیرانم و جای کلام صاحبم از کلام دیگران بی فکر، فرمان میبرم بعد از این حالا که یوسف هم خریدارم نشد چون زلیخا، خونجگر، سر در گریبان میبرم من نمی بینم، نمی دانم، نمی فهمم ولی بهرهها از او در این دوران هجران میبرم گرچه در هفته فقط یک جمعه یادش میکنم از دعایش روز و شب سود فراوان میبرم بیپناهم، هر کجا رفتم جوابم کردهاند پس پناهم را به دربار خراسان میبرم کربلا میخواهم و با صد امید و آرزو حاجتم را محضر آقا رضاجان میبرم با توسل بر غم زهرا به مشهد میروم با توسل راه در دربار سلطان میبرم ننگ بر اهل مدینه که علی فرموده است همسرم را با قد خم بیتُ الاحزان میبرم