نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

یکی گفت با گریه، این جسم کیست؟ به هم خورده، با رمل صحرا یکیست یکی گفت، از بس به هم ریخته تکانش نده، قابل دفن نیست یکی گفت، سر نه، لباسش کجاست؟ چرا بند بند تن از هم جداست؟ یکی گفت، این زخمهای هلال گمانم که جای سم اسبهاست بزرگ قبیله، گلو را که دید عبای خودش، روی حنجر کشید صدا زد، به والله بد کشتنش گلو را نباید به ضربه برید چرا ریش ریش است رگهای او مگر زیر پا مانده است این گلو یکی گفت انگار با چکمهها شده او دو سه مرتبه زیر و رو
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد