نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

وقت مردن بیا کنارم باش ظرف ما را مکن طلا این قدر کرمت مایه خجالت ماست کم نوشتم ولی چرا این قدر از خدا هم سر شلوغتر است چه کسی داشته گدا این قدر کربلا رفتم و نجف رفتم من ندیدم برو بیا این قدر بی سبب نیست شهرت آهو آن قدر گریه کرد تا این قدر حرمت می رسیم زود به زود دل نبرده کسی ز ما این قدر زردی گنبد عیان شد، شوق رضوانم گرفت ابر رحمت شد هویدا، باز بارانم گرفت اشک من جاری شد و جاری شد و دیدم که اشک گرد روی پرده قلب مرا با نم گرفت کفتری بودم که روزی از حرم رد میشدم گزمه سلطان رسید و کنج ایوانم گرفت گفتمت آلودهام گفتی خودم میشویمت شستنت آلودگیها را ز دامانم گرفت پهن شد دام تو ای صیاد و از بخت نکو اشتباها جای آهوی خراسانم گرفت تو نبین اینگونه من دم از مداوا میزنم چونکه دیدم تو طبیبی میل درمانم گرفت بر سر این سفره هر باری که مهمانت شدم عادت جود شما با شاه یکسانم گرفت
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد