نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

از روی دلسوزی دهاتیهای اطراف تا صبح دورِ پیکر تو گریه کردند همراه حیوانات صحرا دورِ گودال با گریههای مادرِ تو گریه کردند از تکّههای چادری بر خاک پیداست با زور خواهر را جدا کردند از تو تا وقت بوده پیکرت را جمع کرده بر جای دستِ خواهرِ تو گریه کردند پیرِ قبیله گفت کی سر را بریده؟ در مکتب ما ذبح کردن حکم دارد چون گیسوی آشفته گشته وضع رگها بر حال و روز حنجرِ تو گریه کردند در بین پیکرها دوتایش فرق دارد یک پیکری پامال قدری قد کشیده آن دیگری پیچیده بین یک عبا بود بر ارباً اربا اکبرِ تو گریه کردند نزدیک نخلستان صدا آمد بیایید یک پیکرِ بیدست اینجا بر زمین است پای فرات و با صدای موج دریا بر ساقیِ آبآورِ تو گریه کردند بر پشت خیمه مشتی از زنها نشستهاند بالای قبر کوچیکی که زیر و رو شد ناخواسته جای ربابِ دست بسته بهر علیاصغرِ تو گریه کردند از راه زینالعابدین آمد صدا زد من صاحب اسرار این گودال هستم بوسه به بوسه پیکرت را شرح میداد آنها همه دور و برِ تو گریه کردند مَردم تکّه بوریا بیارید باید کنار هم بچینم این بدن را دیدند پیدا کرد یک انگشتِ خونین بر دست بیانگشترِ تو گریه کردند
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد