نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

نه فقط زر داده به گدا عزّتی از سکّه فراتر داده تا خجالت نکشد کیسهها را حسن از آن طرفِ دَر داده به حسینش با صلح مرحمت کرده و هفتاد و دو لشگر داده اوج بخشش اینجاست پسرش را دَم آخر به برادر داده قاسمش رفت و حسین تازه میدید به او یک علی اکبر داده رفت تا پَر بکشد تا مگر جامِ بلا را سَر نِی سَر بکشد هدفش این بوده در میان رَجَزش نعرهی حیدر بکشد با سپاهِ زلفش میرود یک تنه در معرکه لشگر بکشد این پسر از یک تیغ در دل معرکه کار دو برابر بکشد تیغ را وقت نبرد گاه مثل عمو و گاه علی اکبر بکِشد پسر سردار است از تَبار یل کرّار بِلافرّار است اَبروانش مالک سر او میثم تمّار و دلش عمّار است شُتری نیست ولی شیوهی جنگ حسن یکسره در تکرار است با سپاه مُژهها گرم شمشیر زدن در وسط پیکار است سنّ او کم بود و کِشتهی تیغ دو ابروش ولی بسیار است تازه بعد از سه پسر ازرق این بار به تسلیم شدن ناچار است ختم جنگ، این سخن است پسری آمده میدان سپرش پیرُهن است زُلف پشتِ سر زُلف لشگر گیسوی این مرد شِکن در شِکن است تشنگی ، بیکفنی این حسینیه پر از روضهی بازِ حسن است کوچه تکرار شده دشمنِ این پسر از نسل همان بد دهن است میزند قاسم را هدف اصلی شمشیر ولی پنج تن است نیزهها میگفتند بشتابید زمین خورده و وقت زدن است نعلها نیزه شوید وقت برخواستن و تاختن و دوختن است هر کجا میبینم حسناستوحسناستو حسناستوحسناست ********* چشم و لب و دو ابروی قاسم نشانه شد وقتی نقاب را زِ رُخش نیزه زن گرفت گفتند زنده زنده لگدکوب اسب شد نعلِ سپاه سهمیه از این بدن گرفت (زِ من بگوی به گلچین تلاش بیهوده کردی کُلی که آب نخورده دگر گلاب ندارد) جسمش شبیه مومِ عسل خانه خانه شد غم را به جان خرید و بلا را به تن گرفت جز وای مادرم سخنِ دیگری نگفت از او شکاف سینه مجال سخن گرفت
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد