تصویر حاج محمود کریمی - از دم صبح مانده در خیمه
تبلیغات نوا

از دم صبح مانده در خیمه

[ حاج محمود کریمی ]
از دَمِ صبح مانده در خیمه
در سَرش داشت شورِ جنگیدن

هِی عمویش شهید می‌آورد
کارِ او هم فقط شده دیدن

یک به یک مردها شهید شدند
نوجوان‌های قافله رفتند

سرو قامت، رشید رفتند و
روی دستِ حسین برگشتند

از دَمِ صبح گرمِ دیدن بود
کودکانه چه فکرها که نکرد

هِی تَلنگُر به نفس خود میزد
که برو یا علی بگو ای مَرد

بِین خیمه نشسته بود امّا
پا شد و گرم راه رفتن شد

فکر می‌کرد با خودش کودک
مصلحت نیست رفتنم لابُد

به خودش زد نَهیب که بس کن
پدرت بود شیر جنگ جمل

نوه‌ی مرتضی و فاطمه‌ای
مرگ، پیش برادرت چو عسل

در همین حال بود یک دفعه
شیوَن مادری به گوش آمد

از پَرِ خیمه روی دست عمو
دید شش ماهه دست و پا می‌زد

پُرِ خون شد محاسن ارباب
از گلوی علی خَضاب گرفت

ظاهراً یک سه شعبه با اَخمش
خنده را از لب رباب گرفت

در دلش شاکی از خودش بودُو
در سرش داشت شور جنگیدن

هِی عمویش شهید می‌آورد
کار او هم فقط شده دیدن

دیگر اما رسید وقت وداع
حال خوبی نداشت در دلِ زار

و عمو رفت و ماند عبدالله
آسمان گشت بر سرش آوار

دست در دست عمّه عبدالله
در کنارش کِشان کِشان می‌رفت

هر دو تا سمت خیمه می‌رفتند
شاکی از هفت آسمان می‌رفت

هِی صدا می‌رسید از میدان
چه صداهای ناخوش احوالی

در همان خیمه گوشه‌ای کِز کرد
شاکی از دست بی پرو بالی

هِی صدا می‌رسید از میدان
در وجودش چه انقلابی بود

این صداهای نیزه و شمشیر
در وجودش عجب عذابی بود

کودکانه خدا خدا می‌کرد
ثانیه ثانیه زمان می‌رفت

دلِ او بود بین میدانُ‌و
حِق حِقَش تا به آسمان می‌رفت

هی صدا می‌رسید از میدان
بزنیدش، حسین را بزنید

عمرسعد گفت با همه چیز
شده با سنگ و چوب‌ها بزنید

داشت دیگر براش بد می‌شد
طفل شش ماهه رفته امّا او

نتوانسته بود جانش را
مثل قاسم کُند فدای عمو

هی صدا می‌رسید از میدان
زخم زد هر که داشت کینه‌ی او

گفت فرمانده، حرمله حالا
با سه شعبه بزن به سینه‌ی او

هی صدا می‌رسید از میدان
عمّه گریان از این شنیدن شد

پرده‌ی خیمه را کنار زد و
خوب از خیمه گرم دیدن شد

صد نفر مردِ جنگ با نیزه
صد نفر مردِ جنگ هم با تیر

عدّه ای پیرِ مرد هم با سنگ
صد نفر آمدند با شمشیر

هر کسی هر چه داشت می‌آورد
ضربه‌ی خویش را سپس می‌زد

و حسینِ غریبِ بی عبّاس
در غریبی نفس نفس می‌زد

بسم الله وَ بِالله
وَ فی سَبیل الله
و عَلَی ملّة رسول الله

تا که این صحنه را به چشمش دید
گفت دیگر حرام شد ماندن

عمّه من می‌روم خداحافظ
داد می‌زد فقط اَنَا ابن حَسن

می‌دوید و خودش رَجَز می‌خواند
تنِ من جانِ من فدای حسین

گرچه سِنّم کم است حیدریم
دین و ایمان من فدای حسین

به عمویش رسید در میدان
او خودش زیر ضربه‌ها می‌رفت

تا عمویش نبیند آسیبی
زیرِ شمشیر و نیزه‌ها می‌رفت

دشمن آنجا کشید شمشیری
او سپر شد برای جسم حسین

یادگارِ حسن رَجَز می‌خواند
سرو دستم فدای جسم حسین

استخوانش شکست با شمشیر
ناله‌ی وای مادرم پیچید

پسرِ مجتبی‌است، مادری است
بدنش مثل بید می‌لرزید

خونِ او بی حساب و حَدّ می‌رفت
بی رَمَق رو سفید شد آخر

شیر بچّه به آرزوش رسید
مرد بود و شهید شد آخر

شمر آمد پرید در گودال
تَنِ این طفل را کنار انداخت

به روی سینه‌ی حسین نشست
دست در گیسوی شکار انداخت

سر او را چه ناشیانه برید
داشت می‌دید مادرش هر چند

خنجرش کُند بود آخر سر
 پا به سینه گذاشت سر را کَند

پربازدید‌ترین‌های روضه محرم(محرم و صفر)

محبوب‌ترین‌های محرم(محرم و صفر)

محبوب ترین‌های حاج محمود کریمی

نظرات

1 نظر ثبت شده

آواتار رسول مدیری
رسول مدیری کاربر

یا قاسم ابن الحسن ع

۱۴ تیر ۱۴۰۴