
مدد زینب... مدد زینب، مدد زینب خانم مدد زینب... سِتر جمال او نه به چادر میسّر است هفتاد سترِ نور وِرا زیر معجر است باشد کنیز درگه آن شمسهی ولا اُمّ البنین که خویش اباالفضلپرور است من زینبم همان فاتحی، در کوفه بر سر اَشقیا وقتی تشر زدم اُسکُتوا، شد زنگ ناقهها بیصدا منم زینب و اُخت القمرم، رسالت دارم از پدرم بترس از آن روزی که یزید، ببندم چادر بر کمرم با یک یا علی، با صوت جلی آن چه شأن تو باشد خطابت کردم اربابت منم، با این که زنم خطبه خواندم و خانهخرابت کردم جان زینب، جان زینب.. من از طفولیت عالِمی در بیتِ اعظمِ حیدرم ای از ضعیفه کمتر بدان! من دُخت بهترین مادرم منم زینب فخر عربم، چه میدانی تو از نسبم چه بد میلرزی ابن لعین، بترس از طوفان غضبم در کربُبلا، ای خصم خدا من زیباییِ خون خدا را دیدم در این قافله، بین هلهله من در هیبت خود مرتضی را دیدم