نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

مثه ماه بی ستارم حالا كه گوشواره ای ندارم برا رفتن بی قرارم آخه دیگه چاره ای ندارم دیگه گریم شبانه روزه دل عمه برام می سوزه یواشكی چش انتظارم سرمو كه رو دامنش می زارم آخه دیگه چاره ای ندارم فقط همینه دعام خدا بابامو میخوام دیگه بابا پیر پیرم مثه خزونی كه بی بهارم باتو امشب پر می گیرم آخه دیگه چاره ای ندارم نگو قدم چرا خمیده چرا انقده موهام سپیده بیا كه دخترت بریده بخدا دیگه تمومه كارم آخه دیگه چاره ای ندارم قدم بزا رو چشام خدا بابامو میخوام میزنن با تازیونه بابا اگه اسمتو بیارم پای جونم در میونه آخه دیگه چاره ای ندارم دیگه غیرت نداره كوفه منو بردن بازار كوفه با این لباس پاره پارم واسه همینه كه همش میبارم آخه دیگه چاره ای ندارم رمق نداره صدام خدا بابامو میخوام آخر می آید بابا برای دیدنم با سر می آید از گریه هایم اشك زمین و آسمان ها در می آید كنج خرابه دارد برای دیدن دختر می آید می ترسم اینجا از شامیان هر چه بگویی بر می آید گفتی رقیه دارد صدایت از ته حنجر می آید
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد